نت شماره چهل و دو
من ای صبا ره رفتن به کوی یار ندانم
تو میروی به سلامت، سلام من برسانی
«سعدی»
نت شماره هجده
لعلست یا لبانت قندست یا دهانت
تا در برت نگیرم، نیکم یقین نباشد
گر جان نازنینش، در پای ریزی ای دل
در کار نازنینان جان نازنین نباشد
نت شماره ده
باری بگذر که در فراقت/خون شد دل ریش از اشتیاقت
نت شماره نه
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
نت شماره پنج
نت شماره چهار
به چه کار آیدت ز گل طبقی/ ز گلستان من ببر ورقی/ گل همین پنج روز و شش باشد/ وین گلستان همیشه خوش باشد..
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند
نت شماره سه
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم
ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار؛
( سعدی )
مستظهر: آن که به کسی یا چیزی پشت گرمی پیدا کرده .


