نت شماره چهل و دو
من ای صبا ره رفتن به کوی یار ندانم
تو میروی به سلامت، سلام من برسانی
«سعدی»
نوشته شماره چهل و یک
این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر؛
ابن شعر مولانا ، اشاره به رنج عشق دارد .
که از گریه ابر بهاریست که بستان ها سرسبز می شوند ..
نت شماره چهل
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
—————
مولانا اقلب قهر را با لطف تضاد قرار داده و قهر را به معنی دوری یا عدم لطف میعنی کرده .. نه آن چیزی که امروزه می دانیم که البته مفهم همان است .
نت شماره سیُ نه
اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم رسوای جهانم کرد این رنگ پریدنها
یغمای جندقی؛
نت شماره سیُ هشت
یک زمانی موج لطفش بال تست
آتش قهرش دمی حمال تست
قهر او را ضد لطفش کم شمر
اتحاد هر دو بین اندر اثر
یک زمان چون خاک سبزت میکند
یک زمان پر باد و گبزت میکند
—-
گبز: بزرگ
———
نکته اصلی این شعر وجود تضاد و لازمه آن در امور است !
آتش قهرش دمی حمال توست به این معنی است که آتش قهر او تمام مشکلات دیگر تو را به دوش می کشد و می برد و تو می مانی و تنها رنج عشق!
اشاره دارد به : غم عشق آمد و غم های دگر جمله برفت .
نت شماره سیُ هفت
فرقت از قهرش اگر آبستن است.
بهر قدر وصل او دانستن است
می دهدد جان را فراقش گوشمال ؛
تا بداند قدر ایام وصال…
—–
نکته قابل توجه در این شعر شدت آمیزش و تسلط رنج قهر محبوب است .
نت سی و ششم
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفتهء عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
دلی که نغمهء ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت باز پس نرود
نت شماره سیُ چهار
نبرد عشق را جز عشق دیگر؛
نت شماره سیُ سه
لیلی چو گل شکفته میرست
مجنون به گلاب دیده میشست
لیلی سر زلف شانه میکرد
مجنون در اشک دانه میکرد
لیلی می مشگبوی در دست
مجنون نه ز می ز بوی می مست
قانع شده این از آن به بوئی
وآن راضی از این به جستجوئی
اشاره به بی خبری معشوق از حال عاشق ؛
نت شماره سیُ دو
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم


